مجلس نهم/قصه هاي شهر كال نو-1
ای برادرقصه چون پیمانه است /معنی اندر وی به سان دانه است
دانه ی معنی بگیرد مرد عقل /ننـگـرد پیمـانـه را گر گشـت نـقـل
طوطیان شکرشکن چنین نقل کردند که در زمان های قدیم در دامنه کوهی شهری بود به نام کال نو . بر بلندای این شهر دو محله مشرف به شهر بود که امورات شهر به اذن و اراده ی آنها می چرخید .نام این محله ها را بر اساس رنگ خاکشان سفیدمحله و سیاه محله گذاشته بودند . دو اداره در این شهر تأسیس شده بود. دارالمالیه که تمام امور مربوط به اموال و دارایی و وام و مخلص کلام هر چه که با پول و پله سرو کار داشت در این اداره انجام می شد و دارالعقول که تمامی امور آموزش و کتابت و درس و مدرسه و خلاصه هر چه که با عقل آدمیزاده سروکار داشت ، در این اداره انجام می شد . خبر دادند به سفید محله که یک رئیس برای دارالعقول و به سیاه محله که یک رئیس برای دارالمالیه انتخاب کنند.کدخدای دومحله با سران محله هاشان جمع شدند تا رئیس انتخاب کنند جمعی از سفیدمحله با هم شور کردند ریش دادند و ریش گرفتند و در پایان گفتند هر چه کدخدا بگوید .کدخدا هم سید آقا را که جد اندر جد اهل کتابت و درس و کتاب بود و مردم داوری او را قبول داشتند و سردی و گرمی روزگار دیده بود ، پیشنهاد کرد باری سیدآقا که مقبول خاص و عام بود را به ریاست دارالعقول انتخاب کردند .اما بشنوید از آن محله ، کدخدای سیاه محله که آدم ساده لوح و ظاهربین بود پیشنهاد کرد که میرزامراد عریضه نویس را برای دارالمالیه انتخاب کنند یکی از مشاورین اظهار خرسندی کرد و گفت فقط میرزا مراد در این آبادی توانست گوسفندهای میرزاممدخان را بشمارد و با تعجب گفت : باور کنید پنج نفر با انگشتان دو دست نتوانستند گوسفندها را بشمارند .این حرفها مهر تاییدی بر پیشنهاد کدخدا شد و میرزا مراد که به جز عرضه نویسی و وصیت نویسی و خرده حساب و کتاب کار دیگری نکرده بود و با آداب ریاست آشنا نبود به ریاست دارلمالیه انتخاب شد. اما برگردیم شهر راوایان اخبار خبر دادند که یک میرزا حسن بقالی بود که پس از سالها دربدری و با هزار جان کندن و دم اینو ببین و دم اونو ببین و قرض و قوله توانسته بود در خیابان اصلی شهر یک مغازه ای برای خودش دست و پا کند در دو طبقه . به رسم شهرهای بزرگ اسم مغازه اش را گذاشته بود سوپری میرزاحسن و از نخود و لپه و لوبیا گرفته تا برنج و کره و تخم مرغ از روستاهای اطراف تهیه می کرد فقط گاه گاهی ماشینی از شهر آنها عبور می کرد قندی و شکری و چای و این جور خرت و پرتها را با خودش می آورد و میرزا حسن می خرید و به خلق الله به قیمت کم یا زیادمی فروخت . راویان اخبار خبر دادند راست یا دروغ گردن راوی که میرزا حسن سوپری ، بالاخانه اش را به قیمت گزافی اجاره داده بود.جانم که شما باشید در دو طرف بقالی یا به قول میرزا حسن سوپری دو ساختمان بلند شبیه دارالعماره ابن زیاد یا معاویه از دل خاک درآمده بود که یکی دارلمالیه می گفتند و آن دیگری تابلوی دارلعقول رایدک می کشید. تقسیم ریاست این دوتا اداره بین دوتا محله برای کشیدن خط بطلان و نزاع قدیمی که ریشه در آبا و اجدادی آنها داشت بود . خالی از لطف نیست اگر بدانید که این دومحله یک کار دیگر که از عجایب و غرایب روزگار است انجام دادند آن هم هر محله ای با زاد و توشه همان محله جوانی را انتخاب کردند تا راهی سفر شود و در جهان سیر و سیاحت کند و پس از یادگرفتن راه و رسم زندگی و هدایت و حکومت ،به محله برگردند و افسار هدایت مردم را در دست بگیرند و فانوس دلشان را روشن کنند تا مردم ساده دل و ساده لوح به نوایی برسند و زندگیشان از این رو به آن رو شود .حالا برگردیم سراغ میرزا حسن سوپری که پس از عمری برای خودش کسی شده بود و توانسته بود سری تو سرها درآورد و خودش را قاطی آدمها بداند. از اون پولی که بزور زحمت جمع کرده بود تا سوپری را دست وپا کند ته کیسه شندرغازی باقی مانده بود لباس نونواری خرید و عطری که بوی آن هرگز به دماغ خودش یا زن و بچه اش نرسیده بود هم خرید و دو سه کلمه عربی که آخوند محل غروب برای خرید به مغازه اش می آمد و آنقدر تکرار کرده بود که توی کله ی میرزاحسن بوق می زد " مساءالخیر" و "الحمدلله والمنّه " یاد گرفته بود تصمیم گرفت برای عرض ارادت یک روز خدمت رئیس مالیه برسد و روز دیگر خدمت رئیس عقول .از خدا که پنهان نیست از شما هم چه پنهان میرزاحسن نونوار کرده با هزار بدبختی که انگار می خواهد خدمت رئیس الوزرا برسد خدمت رئیس مالیه با مقداری کره محلی که تازه برایش آورده بودند و یک رقعه ی کوچک من باب رفع و رجوع مشکل مالی رسید.میرزامراد عریضه نویس که الان شده بود جناب مستطاب مرادخان سر را کمی از روی دفتر و دستک بلند کرد وقتی بوی کره ی محلی به مشامش خورد یاد زمان مکتب داریش افتاد که بچه ها از مرغ و خروس گرفته تا کره و پنیر و چیزهای دیگر برایش می آوردند با اشاره سر میرزاحسن کره را روی میزش گذاشت و رقعه ی کوچک را به دستش داد .رئیس مالیه اول کره را ورانداز کرد و بعد نگاهی به رقعه انداخت و گفت :وظیفه ی ما خدمت رسانی به این جماعت بدبخت است البته اگر قدرش را بدانند و مردم هم وظایفی در قبال خدمات ما دارند که امروز شما ذره ی کوچکی از آن را انجام دادید و ما امیدواریم بقیه ی آحاد این جامعه قدردانی از خادمین خودشان را فراموش نکنند . آقای رئیس مقداری از کره را مزمزه کرد و گفت : ان شاءالله این فیوضات همیشه برسد دستور خواهیم داد به درخواست مساعدت مالی شما به طور ویژه نگاه کنند و از مالیات هم تخفیف ویژه ای شامل حال شما شود .میرزا هم چشمی گفت و به جان و مال خادمین به این ملت و مردم دعا کرد که خداوند آنها را از بلایای سماوی و ارضی در امان بدارد . پس از خداحافظی به سوپری خودش برگشت تا فردا برای عرض ارادت خدمت رئیس دارالعقول شهر برسد و پیوسته قند توی دلش آب می شد وقتی به رئیس مالیه صبح گفته بود " مساءالخیر" و " الحمدلله و المنّه " و رئیس مالیه از او خواسته بود یک بار دیگر بگوید تا او روی کاغذ بنویسد و به عنوان یادگاری داشته باشد.
اما بشنوید از فردای آن روز ... اين داستان ادامه دارد
همیشه خبرنگار، پایگاه خبری تحلیلی مستقلی است که مدیر مسئول و سردبیر آن خبرنگاری است که در شهر مه و باران، گرگان سرافراز، فعالیت می کند.آبادانی گلستان در مسیر دست یابی به اهداف چشم انداز ایران 1404و شعار" همه با هم بسازیم گلستانی بهتر ز این"با استفاده از دانش روزنامه نگاری توسعه راهبرد ماست.