میرزاحسن با لباس نونوار و عطری که زده بود که بقول خودش از بوی دلاویز آن مست بود و شیرینی دیدار دیروز که هنوز توی دلش مزمزه می کرد و اصلاً وظیفه ی کسبه نسبت به خادمین ملت را هم فراموش نکرده بود صبح با چشم روشنی وارد دارالعقول شد .در این اداره نه آن جلال و جبروت دارالمالیه را دیده بود و نه آن بروبیا و نه آن بله قربان ، چشم قربان ، حتماً قربان را .در عالم خیال چندتا سیلی به خودش زد تا ببیند بیدار است یا خواب، خوشبختانه دید بیدار است اما عالم مال و ثروت با عالم عقل و درایت فرق می کند ودر مخیله اش نشخوار می کرد که حالا علم بهتر است یا ثروت .القصه راویان اخبار اینگونه ادامه دادند که میرزای ما بدون هیچ اِهن و اُهنی وارد اتاق رئیس شد و از شادی که در پوست خودش نمی گنجید با صدای بلند دو تا کلمه عربی را به غلط تحویل آقا سید داد .آقا سید ما هم که از کمالات بی بهره نبود لبخندی زد و اظهار ارادت کرد و گفت : درسته که این امارت ما مثل مغازه ی شما پرنور و چراغ نیست اما همچین هم شب نیست که آقا میرزای ما به جای "صباح الخیر" می فرمایند " مساءالخیر" . آقا میرزای ما که تازه فهمیده بود چه دسته گلی به آب  داده و خـدا خـدا می کردکه رئیس مالیه نفهمد وگرنه او را در گرفتن مالیات بیچاره می کند ، با کمال شرمندگی عذری خواست و عرض کرد که قصد توهین نداشته و ادامه داد که هدف دیدار ما به جاآوردن حق همسایگی است و از باب تبرک و تیمن این هدیه را خدمتتان تقدیم می کنم و بر این عقیده هستم که :

" تو نیکی می کن و در دجله انداز             که ایزد در بیابانت دهد باز "   

ما باید از خادمین به این ملت تقدیر و تشکر کنیم .میرزاحسن از این مهملها بافت و بافت تا عاقبت آقاسید به حرف آمد آقا میرزا از نیکی تو در حق من هر چند که نیازی نیست سپاسگزارم .اما بدان هرجا  نور هست سایه هم هست . گرفتاری سایه ی زندگانی است باید چاره اندیشی کرد تا گرفتاری ها به موقع رفع و رجوع شوند و آدم را از پای  در نیاورند .در این دنیای وانفسا اگر ارادت خالصانه نباشد در موقع سقوط لگد می زند تا زودتر سقوط کنی .میرزا دید حرفهای آقاسید قشنگ است فکرش مانند موشی که به قالب پنیری رسیده باشد دارد حرفهایش را ذره ذره می جود و می فهمد گفت : راستش رو بخواهید شما رئیس هستید و خیر و صلاح مملکت و ما رعیت رو بهتر می دانید .آقا سید گفت : آقامیرزا بدان اگر رئیسی خیالات خام و واهی داشته باشد آن یا بوی فکرهای باطل  نه تنها او را به سرمنزل مقصود نمی رساند بلکه به کویر غرور و خودخواهی می برد و با سر او را بر زمین می زند . میرزا توی دلش گفت :  من  یابو و کویر و سرمنزل را می فهمم اما عقل من آنقدر قد نمی ده  که این حرفها را بفهمم و اصلاً به من چه ، من نه سر پیازم نه ته پیاز . لبخندی زد و عذرخواهی کرد که ممکن است خلق الله پشت در سوپری منتظر باشند اگر آقای رئیس اجازه رخصت می فرمایند به سوپری برگردد انشاءالله باز هم فرصتهای بعدی خدمت برسد .جانم که شما باشید از آنجایی که میرزا به بالاخانه ی خودش آنقدر فشار آورده بود که حرفها را بفهمد ،مستأجر آقا میرزای ما را مورد عتاب قرار داد که مگر بالاخانه در اجاره من نیست پس چرا و چرا؟ که میرزا قول داد که این اتفاق نادر دیگر نیفتد .چشمتان روز بد نبیند فردای آن روز میرزا حسن دید که چند تا پارچه نوشته بردر و دیوار دارالعقول زده اند که انتساب رئیس جدید را تبریک گفته اند  این پارچه نوشتن هم از شهرهای بزرگ توی این شهر به تازگی مد شده بود. این خبر در شهر پیچید و کلاغ سیاه شهر آن چنان با آب و تاب تعریف می کرد که میرزاحسن ما اسیر تبلیغات شد و راستی راستی داشت باورش می شد که :یوی  رفت و خدا  فرشته ای را فرستاده است ؟در هر حال خدا را شکر کرد که این ملت خادم جدیدی پیدا کرده و حتماً رئیس قبلی یا بوی چموش خیالات باطلش او را به این روز انداخته است .میرزا حسن جلوی مغازه اش تسبیح می چرخاند و به حرفهای این و آن خوب گوش می داد که درباره آقا سید و رئیس جدید چه می گویند .چند نفری که قیافه ی آن ها داد می زد که با عقل و درس و کتاب سر وکاری دارند از جلوی مغازه رد می شدندکه میرزا شنید می گفتند : حیف شد آقا سید را برداشتند آخر حکومت کار خودش را کرد و حتماً این پخمه ی باباغوری را که اگر ده تا گوسفند دستش بدهی معلوم نیست بتواند حتی یکی را سالم به آغل برگرداند گذاشتند رئیس . آنهم دارالعقول که خودش از عقل بی بهره است .گفتند و رد شدند . میرزا ی دارالعقول آمد پیش میرزا حسن و پیغام رئیس جدید را ابلاغ کرد که ما آمدیم و انتظار داریم که از خدمات دوستان بی نصیب نباشیم و آرزوی دیدارتان را داریم . میرزا شستش خبردار شد که حتماً کدخدای سفید محله از دنیا رفته و حکومتی ها، کدخدای جدید را آوردند تا کار این آقا سید را تمام کنند و میرزا قلی بقال را به ریاست دارالعقول انتخاب کنند. آخر حکومتی ها خیلی به کدخدای مرحوم سفارش داده بودند اما او زیر بار نرفت حکومتی ها هم دیدند کدخدا مریض است و بناست غزل خداحافظی را بخواند صبر کردند تا از دنیا برود.اما میرزا ی ما نمی دانست چرا با این عجله هنوز کدخدا چال نشده کدخدا جدید انتخاب شد و رئیس عـوض کردنـد شایـد حتمـاً فهمـیدنـد که محـل بی صاحب نمی تواند باشد وشاید هم نه پشت پرده خبریه...       و اين داستان ادامه دارد

لينك هاي مرتبط:

مجلس نهم/مقدمه ايي بر اجراي فرمان والي طبرستان

مجلس نهم/قصه هاي شهر كال نو- 1