بعد از نوشتن نامه سر گشاده به مهندس قناعت استاندار ولايي استان - بر كلمه ولايي تاكيد مي كنم نه از باب تعارف و تملق بلكه از سر شناخت و باور و وجود چنين استاندار با بصيرتي را جداي از عملكرد مديريتي ايشان در استان كه از منظر روزنامه نگاري توسعه به آن انتقاد جدي دارم،در اين آشفته بازار بي تقوايي، وجود ايشان براي اثبات ولايت مداري مردم استان و قبولي در آزمون هاي سخت مانند انتخابات مجلس و ... غنيمت بزرگي است – دوستان مختلفي  بعد از خواندن آن نامه ،با ارسال نظر در ذيل همان مطلب در هميشه خبرنگار و يا با تماس  تلفني مرا به صبر و مدارا و حسن تدبير براي تعامل و گفت و گو  تا به سرانجام رساندن اين ماجرا  به نتيجه رضايت بخش و ننوشتن مطالب ديگر درباره مديران استانداري با توجه به متشنج شدن  اوضاع و فراهم كردن فضاي مذاكره و واسطه كردن بزرگاني خارج  از سازمان محل كارم براي صحبت و مذاكره  با آقاي مديري كه خواسته و يا ناخواسته پايش به اين ماجرا كشانده شد و تحريك  مدير كل روابط عمومي استانداري  چنان كارساز شد كه بدون فوت وقت آقاي مدير به يك مقام مسئول در همان دستگاه دستور اداري داد تا با بنده نه از باب رفاقت بلكه در چارچوب مقررات و ضوابط اداري صحبت كند.با توجه به اين كه باز كردن بيشتر آنچه در جلسه با آن مقام مسئول بين طرفين ردو بدل شد، ممكن است به پيچيدگي بيشتر موضوع بيانجامد به همين مقدار بسنده مي كنم. همه مي گويند شغل خبرنگاري سخت و طاقت فرساست.خبرنگاران امنيت شغلي ندارند.در استان ما تعداد انگشت شمار خبرنگاران هستند كه در استخدام روزنامه هاي كثير الانتشار به عنوان سرپرست و يا خبرنگار در استان مشغول فعاليت بوده و آخر هر ماه حقوق ثابت دريافت مي كنند. ديگر خبرنگاران در استخدام هيچ نشريه ايي نيستند.  تعدادي از آنها علاوه بر خبرنگاري در دستگاههاي دولتي مشغول خدمتند.تعدادي ديگر شاغل نيستند و حق التحرير نشريات هستند و با در آمد تحريريه گذران زندگي مي كنند.تعداد زيادي از خبرنگاران كه بيشتر آنها از قشر زحمت كش زنان جامعه هستند در كسوت خبرنگاري از راه پورسانت آگهي هاي دريافتي از ادارات و سازمان هاي دولتي و تعداد كمي هم از بخش خصوصي درآمد كسب مي كنند. راقم اين سطور  از سال 78 فعاليت خبرنگاري را با هفته نامه پيك خزر از شهرستان كردكوي شروع نمود و يكسال بعد در روابط عمومي يكي از دستگاههاي  دولتي مركز استان به عنوان كارشناس ارتباط با رسانه ها مشغول بكار شدم ؛ از زمان شروع فعاليت خبرنگاري تا تير ماه امسال مديريت نشريات پيك خزر،عصر ارتباط ،روزنامه ايران و روزنامه كار آفريني تفاهم را در استان برعهده داشتم.در فعاليتهاي صنفي حوزه روزنامه نگاري،عضو هيئت مؤسس و عضو  اولين هيئت مديره انجمن صنفي روزنامه نگاران استان بودم.  الان چند ماهي است كه با كم كردن فعاليت در نشريات مكتوب ،با راه اندازي هميشه خبرنگار  روزنامه نگاري را در فضاي سايبري تجربه مي كنم. اهداف و برنامه هاي بلند مدتي را طراحي كردم كه در گام نخست تشكيل بانك اطلاعات فعالان فضاي سايبري و راه اندازي نخستين انجمن صنفي رسانه هاي مجازي استان با مشاركت و همكاري بلاگرها و ساير فعالان اين فضا  از جمله مهمترين آنهاست.تجربه جديد روزنامه نگاري و اين اسباب كشي در كنار فوايد بسيار ،چندان هم بي هزينه نبوده است .اتفاق اخير  و حاشيه هاي بوجود آمده يكي از همين هزينه ها ست. با توجه به شرايط بيكاري حاكم بر جامعه امروز ما ،براي برخي از افراد كارمنددولت بودن يك فرصت بزرگي باشد، و من نيز تافته جدا بافته از آن نمي باشم . در اين مدت 11 سال خدمت سعي كردم در سازمان يك كارشناس خبره باشم .براي شكوفايي ساير استعدادها و توان فكري هيچگاه به ظرفيت كارمندي بسنده نكردم . شايد اگر مدير كل روابط عمومي استانداري  از سوابق اجتماعی و قابليت هاي كاريم در بيرون دولت خبر داشت بجاي در پيش گرفتن مسير غير اخلاقي و فرار به جلو  و فراهم كردن زمينه فشار  از طريق يكي از مديران استاني به من حقوق بگير دولت، مسير عقلاني و منطقي ديگري را پيشه مي كرد .تا آخر وقت اداری روز يكشنبه استانداري در ارتباط با حركت غير حرفه ايي مدير كل روابط عمومي خود واكنشي نشان نداده است.مطمئن هستم پيغام من از طريق مشاور امور ايثارگران استاندار به آقاي جباري مدير كل حوزه استاندار رسانده شد و قطعا آقاي استاندار در جريان ماوقع قرار گرفتند.از منظر من در همين جا اين قصه ي پر غصه تمام شده است.حيفم آمد به این بهانه از مشكلات فراوان خبرنگاران در استان ننويسم. شرح حال امروز من و ديگر دوستان خبرنگار شاغل در دستگاههاي دولتي ،داستان انسانهايي است كه بز زندگي خود را در حياط دولت بستند. براي حسن ختام  و تكميل نوشتار بالا، داستان مرتبط با اين موضوع  را براي شما  مي نويسم  و نتيجه گيري آن با شما خوانندگان گرامي باشد.اگر با خواندن آن هر نتيجه ايي به ذهن شما رسيد با ارسال نظر آن را با همه بينندگان هميشه خبرنگار به اشتراك بگذاريد. و اما چنين روايت كنند كه روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند. روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد....سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد.روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....

نتيجه شما از اين داستان ....