مجلس نهم/قصه هاي شهر كال نو-3
کلاغ سیاه که آزاد بود به همه جا سرک بکشد از حکومتی ها شنیده بود حالا دیگر وقت آن شده که در بوق و کرنا بکنند که جماعت باید وکیل انتخاب کنند تا دروازه های تمدن به کشور باز شود .حالا بشنوید از سفید محله و سیاه محله. تا صحبت از انتخاب وکیل شد پیک های باد پایی به طرف شرق و غرب به دنبال سفیرانشان فرستادند که آب در دستتان هست بر زمین بگذارید دست از سیر و سیاحت بردارید که جماعت هلهله می زنند تا وکالت آنها را قبول کنید.بعد از چند هفته آقایان با یال و کوپال و اِهِنّ و اُهُن کنان در نظر اهالی درخشیدند و چشم مردمان به جمالشان روشن شد. کدخدای دو محل که حالا دیگر دستشان توی یک کاسه بود ، خرده فرمایشاتی کردند و بنا شد که آقایان هم نطق کوتاهی فعلاً داشته باشند .شاپور که معروف شده بود در شرق به شاپور جن گیر و با جادو و جنبل سرو سرّی داشت و از مالیخولیای شرق هم بی بهره نبود فرمایش کرد: من خلاصه و کوتاه می گویم مردم ما باید از مساوات بهره مند شوند دیگر زمان آن رسیده فقیر و غنی همه یکسان و برابر شوند و تمدن یعنی مساوات .صدای سوت و کف از جانب حضار بلند شد اما متموّلین مجلس اندکی سرخ و سیاه شدند نه تنها کف و سوت نزدند بلکه با چشم غرّه هاشان زهره ی رعیت بیچاره را آب کردند .آقا دستی به سبیل تابدار خود کشید و ادامه داد : از امروز دیگر نگویید سیاه محله بگویید شهر تمدن .آقای دارا خان که از این حرف اصلاً خوشش نیامده و با تعلیمات غربی که دیده بود همخوانی نداشت شمشیر را از روبست و صریحاً اعلان کرد : این شاپور ما فکر می کند با جادو و جنبل می شود مردم را نجات داد او می خواهد آتش جنگ بین مردم را روشن کند. نه خیر آقا این ثروت ثروتمندان عزیز ماست که باکارطبقه رعیت،جامعه به ترقی می رسد .کاری نکنید همین نان بخور و نمیر دیگر گیر رعیت بیچاره نیاید .چون ثروت تنها راه جاده ی ترقّی انسانهاست من اسم سفید محله را شهر ترقّی می گذارم.این دفعه پول دارها سبیلی تاب دادند و با اشاره سر به رعیت ها دستور دادند دست بزنند و هورا بکشند و خودشان هم از شادی و مسرّت دست زدند .امّا راویان اخبار خبر دادند که این آقایان تا حالا وکیل انتخاب نکرده بودند تصمیم گرفتند بر خلاف همه جا خودشان رسم تازه ای راه بیندازند و کاری کنند کارستان.الهی خدا هیچ وقت آن روزگار را نیاورد، جانم که شما باشید بنابرآن شد که حضرات کاندیدا با مردم صحبت کنند و در یک روز معین موج آدمیزاد راه بیندازند و نمایندگانی از محله ی شورستان نظارت کنند.هر کس جمعیت بیشتری داشت محله ی شورستان که در تخصّص آنهاست از چوب گز صندوقهایی مهیّا کنند و یک حساب سرانگشتی جمعیت حاضر دونامزد وکالت را بشمارند و حساب کنند ، بعد صندوقهای دو نامزد را به اندازه جمعیتشان پر کنند آخر این شورستان ما با بقیه ی شورستانها فرق می کرد و معتقد بودند هرکسی را بهر کاری ساختند.القصه از آنجایی که برای هر کاری مقدماتی لازم است به آقایان اجازه دادند روزی یکبار یکی صبح و دیگری عصر جمعیت خودشان را به میدان شهر ببرند تا با این کار هم تمرین کرده باشند و هم مردم وکیل ندیده و نشنیده چشم ودلشان باز شود و در این حرکت خداپسندانه شرکت کنند .راستی از میرزاحسن سوپری هم غافل نشویم که بازارش این روزها سکه است هر کدام پول و پله ی خوبی می دهند تا او مغازه اش را چایخانه نامزدی بکند و حتماً تمثال مبارک هم مهیّاست که به دیوار مغازه آویزان کنند. میرزا حسن یک روز به این جماعت و یک روز به آن جماعت کرایه می دهد.خدا را خوش نمی آید آدم پشت سر دیگران حرف بزند اما راویان اخبار اینجوری گفته اند که: جماعتی از رعیت به خاطر جانبداری ازشاپور جنّی بی کار و سلندر شده اندوازاین جماعت یک عده سینه چاک باقی مانده اند اما بیشتر آنها به همان یک لقمه نان قناعت کرده و طرف داراخان را گرفته اند .میرزا حسن علاوه بر تبلیغات نامزدها کار مردم را هم راه می اندازد و اگر خریدی داشته باشند بی منّت جنس آنها را تحویلشان می دهد .گاهی هم طرفداران دو گروه مثل سگ وگربه به جان هم می افتند که با وساطت بزرگترها ختم به خیر می شود . الان هم همه رفتند پای صحبت حضرات و میرزاحسن تنها در مغازه نشسته است. آقا سید وارد مغازه می شود . میرزا با آقا سید سلام و چاق سلامتی می کند واز آنجایی که احساس نزدیکی با آقا سید می کند می پرسد : آخرش ما نفهمیدیم چرا به قول شما یا بوی فکرهای باطل شما را بر زمین زد.آقا سید لبخندی زد و گفت: آقا میرزا کدام یا بوی چموش را می گویی ؟ این با بویی که تو دیدی به نظر ظاهربین ها چموش و طغیانگر است اما به نظر عقلا یا بوی رام و خموشی است که آدم را به سرمنزل مقصود می رساند.میرزا حسن که دید عقلش به این حرفها قد نمی دهد حرف را عوض کرد و گفت : آقا به نظر شما باید زیر عَلَم کدام یک از این حضرات سینه بزنیم .آقا سید گفت: هیچ کدام بدان که این دو نفر مثل دو لبه ی تیز یک قیچی هستند و هر کس این وسط باشد نابود می شود.میرزاحسن سوپری که گیج شده بود گفت: یعنی سر هر دو در یک آخر بسته شده . آقا لبخندی زد و گفت : بله آقا میرزا ظاهراً با هم دشمن هستند اما پشت پرده با هم یکی هستند. میرزاحسن که نمی توانست باور کند کسانی که برای همدیگر کورکوری می خوانند و قداره بسته و به خون هم تشنه اند چه جوری می توانند یکی باشند از سید پرسید چه جوری می شه فهمید . آقا سید گفت : وقتی مردم در میدان هستند و حضرات بالای دستهای آنها موج سواری می کنند تو از بالا نگاه کن تا نا دیدنی ها رو ببینی. میرزاحسن آهی کشید و گفت سید دست روی دلم نذار که خونه. سید گفت: می دانم بالاخانه را اجاره داده ای سند خانه را گرو گذاشته ای و پول و پله ای نداری که بالا خانه ات را آزاد کنی و خودت بنشینی و دست دیگران نباشه .میرزا حسن نگاهی به آقا سید کرد و گفت : تو از کجا می دانی . آقا سید گفت : حتی می دانم کسی جرأت و اعتماد نمی کند خانه ات را که در آن نشسته ای از تو بخرد چون در گرو دارالمالیه هست که میرزاحسن گفت: ای قربان دهنت خوب فهمیدی .سید گفت : دوستی دارم که دنبال خانه می گردد خانه ات را به قیمتی که توافق می کنید می خرد پول نقد هم می دهد هر وقت سند آزاد شد به او بده میرزا گفت : آخه چطوری به من اعتماد می کند . سید گفت : آن طرف با من.مخلَص کلام، سرتان را درد نیاورم معامله انجام شد میرزاحسن بعد از مدتها توانست بالاخانه اش را آزاد کند.... و اين داستان ادامه دارد
لينك هاي مرتبط:
مجلس نهم/مقدمه ايي بر اجراي فرمان والي طبرستانمجلس نهم/قصه هاي شهر كال نو- 1
مجلس نهم/قصه هاي شهر كال نو- 2
همیشه خبرنگار، پایگاه خبری تحلیلی مستقلی است که مدیر مسئول و سردبیر آن خبرنگاری است که در شهر مه و باران، گرگان سرافراز، فعالیت می کند.آبادانی گلستان در مسیر دست یابی به اهداف چشم انداز ایران 1404و شعار" همه با هم بسازیم گلستانی بهتر ز این"با استفاده از دانش روزنامه نگاری توسعه راهبرد ماست.