راویان اخبار که کاری جز خبررسانی نداشتند و این روزها بازارخبرهاشان داغ بود این گونه روایت کردند که: امروز روز موعود است و در دو طرف خیابان مردم نامزد وکالتشان را بر دوش گرفته اند و صدای تمدن و ترقی گوش فلک را هم کر کرده است .ناظران محله ی شورستان هم ناظرند و هم حاضر. طرفداران دو طرف برای هم کورکوری می خوانند .چشمتان روز بد نبیند راویان اخبار چشم ها را دوخته اند به کارد و قمه که هر دو طرف به کمر بسته اند تا اگر فاجعه ای رخ داد برای آیندگان نقل کنند. اما نه، مأموران حکومتی با سبیل های تاب داده مسلط بر اوضاع هستند !!!؟؟؟چشم راوایان اخبار به میرزاحسن می افتد که مات و مبهوت مانده که چرا جمعیت شاپور جنّی هر چه به میدان نزدیک تر می شوند کمتر می شوند؟میرزاحسن به یاد حرفهای آقا سید می افتد و فوراً به بالاخانه می رود تا از آن جا ماجرا را تماشا کند. آنقدر چشم هایش بازشد که حتی راویان اخبار هم فهمیدند که میرزاحسن چیزهایی می بیند که اصلاً باورش نمی شود .بله جان دلم که شما باشید میرزا حسن دید باچشم خودش دید  که داراخان و شاپور جنّی روی   گرده ی مردم سوارند و بر گرده ی شان فشار می آورند تا جانشان به لب برسد اما خودشان آن بالا با هم خوش و بش می کنند . داراخان با دادن کیسه های زر به شاپور جنّی و تاب دادن سبیل هایش می گوید اگر تو نبودی چه جوری مردم را می توانستیم به جان هم بیاندازیم تا توی این دعوا نفهمند چه به چی و کی به کیه ؟ و قول می دهد بعد از وکالات پست نون و آبداری به او بدهد . میرزاحسن می بیند که جمعیتی کیسه های کوچک زربدست در بین جماعت شاپور جنّی می گردند و با دادن پول جمعیت را از این ور خیابان به آن ور خیابان می فرستند .چشمتان روز بد نبیند میرزاحسن چشم می گرداند و می بیند که مأموران حکومتی با زدن چند مارک و بهتان کت و بال آقا سید را بسته به سوی زندان و سیاه چال حکومتی می برند .میرزاحسن بی دست و پا شده از بالاخانه به امید اعتراضی یا دادخواهی ای به پایین می آید اما آنقدر عقل دارد که خودش را بدبخت نکند و اسیر سیاه چال نشود. پس یک چشم اشک و یک چشم خون به سوپری خودش برمی گردد.دل که دل نیست یک شیشه ی بلور  طاقت نمی آورد و باز به بالاخانه می رود و رئیس مأموران حکومتی را می بیند که پیش کدخدای شورستان ایستاده و می پرسد:  همه کارها را انجام داده اند کدخدای شورستان در جواب می گوید : قربانت گردم دیشب صندوقها ساخته و پر شده و فقط منتظریم که این خیمه شب بازی تمام شود. میرزاحسن آن بالا می نشیند و زار زار گریه می کند و برای نابودی خانه ی ظلم نفرین می کند.بعد از وکیل شدن دارا خان مأموران بدنبال دستگیری شاهپور جنّی بودند چرا؟خدا عالمه، اما میگن به شاه همایونی دیکته شده که همه ی سوسیالیستها رو به بند بكشند.....   و اين داستان ادامه دارد

لينك هاي مرتبط:

مجلس نهم/مقدمه ايي بر اجراي فرمان والي طبرستان

مجلس نهم/قصه هاي شهر كال نو- 1

مجلس نهم/قصه هاي شهر كال نو- 2

مجلس نهم/قصه هاي شهر كال نو- 3